روزهای ماهکی
عزیز دل مامان روز های سه نفره شدنمون با سرعت زیاد در حال گذره روزهای اول یه وروجک آروم وملوس بودی که فقط شیر می خوردی ولالا می کردی اما یه چند روزیه که دلت درد می کنه همش جیغ می زنی وگریه می کنی وتو بغل هیچکس آروم نمی شی .
وقتی شیر می خوری انقدر با عجله می خوری که می گم نکنه کسی قراره غذای محبوبتو ازت بگیره .
قبل از شیر خوردنت هم یه بند وملچ ملوچ می کنی انگار می خوای لواشک بخوری.
عاشق حموم رفتنی .دو روز قبل برای اولین بار جرات به خرج دادم وشما رو بردم حموم البته با کمک بابا .قبل از اون همیشه مامان فاطمه شما رو حموم می کرد.
از لباس پوشیدن مخصوصا کلاه بیزاری ووقتی کلاه سرت می کنم اونو برمیداری وتو دستت نگه میداری.
وقتی نور به صورت می خوره آنچنان چشای خوشگلتو به هم فشار میدی که مژه هات کاملا پنهان می شه.
یه وقتایی هم به نور لامپ یا مهتاب طوری خیره میشی که حتما باید با دست صورتت رو برگردونیم.
وقتی هم که خوابی دوتا دستاتو میاری جلو صورتت تا نور به چشای نازت نخوره.
وکلی کارهای قشنگ دیگه که مامانو بیش از اندازه عاشقت کرده.
وزنت تو بیست روزگی 4کیلو بود وقد هم 54
دوستت دارم عقش مامان
اینم چند تا از عکسات تو بیست روزگی





روزهای ماهکی 



