بدون عنوان
سه ماهگیت مبارک خانوم کوچولو
عزیز دلم این روزها سرماخوردی وبیشتر وقتت به نق زدن میگذره.پستونک جدیدت رو گم کردی و از اونجایی که بابا مخالف سرسخت پستونک بود دیگه به شما پستونک ندادیم اما شبها خیلی اذیت می کردی ومجبور شدیم فقط برای خواب بهت پستونک بدیم.
سرماخوردگی شما باعث شد خیلی از کارهای جدیدی رو که یادگرفته بودی مثل نی و می گفتنت یا تلاش برای غلت زدن رو از یاد ببری.
تازگی ها از شلوغی بدت میاد وتا چند نفر دورت جمع میشن می زنی زیر گریه واز چشمای قشنگت اشک سرازیر میشه.وقتی بابا رضا بابای من باشما رو صدا می کنه به طرفش بر می گردی واگر با شما تلفنی صحبت کنه دنبالش می گردی.وقتی هم با شما صحبت می کنه جوابشو میدی.
عزیز دلم همین الان که دارم این مطلبو می نویسم موفق شدی برای اولین بار غلت بزنی .


شما وبابا امامزاده اسماعیل فیروزکوه

فدای اون لبات نفسم یادم رفت بنویسم که عادت داری لب پایینتو می گیری تو دهنتو شروع می کنی به خوردن

جیگرم اینجا چون سرماخورده بودی کلاه گذاشتیم روسرت هرچند که تا قبل از سرماخوردگی از کلاه متنفر بودی وتا سرت می ذاشتیم شلوغ می کردی

اینم عکس شما تو ساحل بابلسره


بدون عنوان 



